مفاهيم استراتژي :

واژه استراتژی[1] از ریشه یونانی استراتگما[2] به معنای فرمانده ارتش، مرکب از استراتوس[3] به معنی ارتش و اگو[4] به معنای رهبر گرفته شده است. مفهوم استراتژی ابتدا به معنای فن هدایت، تطبیق و هماهنگ سازی نیرو ها جهت نیل به اهداف جنگی در علوم نظامی بکار گرفته شد. شاندلر[5] استراتژی را بدین صورت تعریف می کند، یک طرح واحد همه جانبه و تلفیقی که نقاط قوت و ضعف سازمان را با فرصت ها و تهدید ها ی محیطی مربوط ساخته و دست یابی به اهداف سازمان را میسر می سازد.

اهمیت نقش استراتژی، بیانیه مامویت و چشم انداز امروزه توسط اکثر سازمان ها درک شده است. بیانیه ماموریت چرائی وجود یک سازمان است و چشم انداز ایده ای است که سازمان را در بلند مدت نگه می‌دارد و استراتژی روشی است که به وسیله آن به سوی چشم اندازهای آینده حرکت می کنیم. (نرانوجا، 2007) استراتژی عبارت است از طرح جامع در سازمان که نشان می دهد سازمان چگونه به ماموریت و اهداف خود دست می یابد، استراتژی مزیت رقابتی را حداکثر و کمبود رقابتی را حداقل می کند. (هانگر وویلن، 1381) از نگاه مينتزبرگ[6]، مفهوم استراژي ناشي از نظريات و نگرشهاي مختلفي است كه در خصوص استراتژي مطرح شده و بر مبناي مكاتب استراتژي توسعه يافته است. اين درحالي است كه برخي از اين تعاريف با مكتوبات و تعاريف سنتي استراتژي كه از ادبيات نظامي يا تجاري سرچشمه گرفته است متفاوت مي باشد. بر اساس نظريه مينتز برگ تعريف استراتژي را از پنج ديدگاه مي توان مطرح ساخت كه عبارتند از:

1- استراتژي به عنوان طرح و نقشه

2- استراتژي به عنوان نيرنگ

3- استراتژي به عنوان الگو

4- استراتژي به عنوان موقعيت

5- استراتژي به عنوان نگرش (علي احمدي و دیگران، 1382)

  • استراتژی به عنوان طرح و نقشه :

تقریباً از هرکس بپرسید خواهد گفت استراتژی یک نقشه است، یعنی نوعی مسیر اقدام آگاهانه و مورد نظر، یک رهنمودیا مجموعه ای از آنها برای برخورد با یک وضعیت، بر مبنای این تعریف استراتژی ها دو ویژگی اساسی دارند: یکی آنکه پیش از کاربردشان ایجاد می شوند و دوم آنکه آگاهانه و هدف دار به وجود می آیند. اغلب به طور روشن و در قالب مدارک رسمی به نام طرح ها بیان می شوند و گاهی نیز به صورت رسمی بیان نمی شوند ولی به همان روشنی در ذهن کسی وجود دارد. از نظردراکر استراتژی اقدام هدف دار است و از نظر مور طرحی برای اقدام، یعنی تصوری پیش از اقدام. مطالعه شماری چند از تعاریف در قلمروهای مختلف این نوع تعریف استراتژی را روشن تر می کند. (مینتز برگ و کویین، 1382)

در امور نظامی استراتژی عبارت است تهیه پیش نویس طرح جنگ، شکل دهی مبارزات و اقدامات فردی در درون این طرح و تصمیم گیری در مورد برخوردهای فردی.

در نظریه بازی استراتژی عبارت است از یک طرح کامل، طرحی که معین می کند بازیکن در هر موقعیت ممکن چه انتخاب هایی را خواهد کرد.

در مدیریت طرحی واحد و جامع و یكپارچه است که برای اطمینان از دست یابی به هدف های اساسی مؤسسه تنظیم می شود.

در فرهنگ لغت گذشته از معانی دیگر استراتژی عبارت است از طرح، شیوه یا سلسله ای از اقدامات یا برنامه ها برای دست یابی به هدف یا نتیجه ای خاص.

وقتی استراتژی یک نقشه است، گاهی کلی و گاهی خاص است، نقشه می تواند یک نوع صف آرایی هم باشد، یعنی عملیات ویژه برای چیرگی بر حریف یا رقیب؛ (مینتز برگ وکویین، 1382)

  • استراتژی به معنای الگو :

اما اگر استراتژی ها بتوانند از پیش اندیشیده شوند قطعاً می توانند دست یافتنی هم باشند به عبارتی دیگر، تعریف استراتژی به معنای یک نقشه پیش از اقدام کافی به نظر نمی رسد، همچنین به تعریفی نیاز داریم که دربرگیرنده نتیجه ای باشد، یعنی استراتژی هایی که در خلال آن اقدامات پیگیری شده اند. به دیگر سخن لازم است استراتژی هایی را بشناسیم که سازمان ها واقعا به آنها دست یافته اند، نه اینکه تنها قصد پیگیری آن ها وجود داشته است. از این رو تعریف دیگری را برای آن پیشنهاد می شود: استراتژی یک الگو است به ویژه الگویی از یک سلسله اقدامات؛ (مینتز برگ وکویین، 1382)

  • استراتژی به عنوان موقعيت :

پس از دادن نام هایی چون نقشه و الگو به استراتژی، هنوز یک سؤال اساسی باقی می ماند، استراتژی درباره چه چیزی؟ امکان دارد یک ارتش بخواهد تعداد نعل اسب ها را کاهش دهد یا ممکن است شرکتی یک الگوی بازاریابی را تنها در محصولی به رنگ مشکی تعیین کند، اما اینها شاید پاسخگوی واژه برجسته استراتژی نباشند. (مینتز برگ و کویین، 1382)

  • استراتژی به معنای دیدگاه :

در حالی که تعریف اخیر از استراتژی به خارج از سازمان توجه داشت و در پی یافتن جایگاه سازمان در محیط خارجی آن بود، این تعریف توجه به درون سازمان دارد، در واقع در درون ذهن مجموعه ای از استراتژیست ها. این تعریف حاکی از آن است که استراتژی یک دیدگاه است که محتوای آن از یک وضعیت خاص تشکیل نمی شود. بلکه نوعی تصور ذهنی پایدار را نسبت به جهان دربر می گیرد. به طور مثال، برخی سازمان ها پیشروهایی مهاجم اند که تکنولوژی نو می آفرینند و بازارهای جدید را در چنگ خود
می گیرند و برخی دیگر جهان را به صورت مجموعه ای پایدار می انگارند و با تکیه بر بازارهای قدیمی یک دیوار حفاظتی به دور خود می کشند. (مینتزبرگ و کویین، 1382)

از آنجا که واژه های استراتژی، هدف ها، سیاست ها و برنامه ها برای هر یک از خوانندگان یا فرهنگ های سازمانی مختلف، معانی مختلفی دارند، سعی می شود تعاریف معینی را به طو پیوسته بکار برده شود:

هدف ها: می گویند که چه چیزی باید به دست آید و نتایج چه زمانی باید حاصل شوند اما نمی گویند که چگونه باید به این نتایج دست یافت. تمامی سازمان ها هدف های چندگانه ای دارند که در بطن یک سلسله مراتب پیچیده پراکنده اند، از هدف های ارزشی که بیانگر هدف های سازمانی کلی که ماهیت مؤسسه و مسیرهای حرکت آن را بنیان می نهند، تا یک سلسله هدف های نه چندان بلند مدت که جهت گیری های بخش های سازمان و واحدهای فرعی هر بخش و سرانجام تمامی فعالیت های برنامه ای درون هر واحد را معین می کنند، هدف های اساسی را یعنی آنهایی که بر جهت حرکت و بالندگی کلی یک موجودیت سازمانی تأثیر می گذارند هدف های استراتژیک می نامند. (مینتز برگ و کویین، 1382)

سیاست ها رهنمون ها: قواعدی هستند که محدوده انجام دادن کاری را معین می کنند. این قواعد غالبا به شکل تصمیم هایی اقتضائی برای حل تعارضات موجود میان هدف های خاص در می آیند مثلا در جنگ‌ها، سلاح هسته ای به کار نگیرید مگر آنکه اول شهرهای کشور شما مورد حمله هسته ای قرار گیرند سیاست‌ها همانند هدف ها، در درون سازمان از یک سلسله مراتب برخوردارند، سیاست های اساسی را سیاست‌های استراتژیک می نامند. (مینتز برگ و کویین، 1382)

برنامه ها : توالی گام به گام اقداماتی را که برای دست یابی به هدف های اساسی لازم اند مشخص می کنند. برنامه ها چگونگی دست یابی به هدف ها را در محدوده ای که توسط سیاست ها بنا نهاده شده است معین می کند. آنها این اطمینان را پدید می آورند که منابع برای رسیدن به هدف ها صرف می شوند و نیز مسیر پویایی را برای سنجش پیشرفت فراهم می آورند. برنامه های عمده ای که حرکت و بالندگی کلی سازمان را تعیین می کنند، برنامه های استراتژیک نامیده می شوند. (مینتز برگ وکویین، 1382)

تصمیمات استراتژیک آن گونه تصمیم هایی هستند که مسیر کلی حرکت یک سازمان و بقای نهایی آن را در پرتو دگرگونی های قابل پیش بینی و غیر قابل پیش بینی و نامشخص که ممکن است در محیط های درخور توجه آن سازمان پدید آیند معین می کنند. این تصمیمات به طور اساسی هدف های واقعی سازمان را شکل می دهند و خطوط مرزی محدوده ای را که سازمان در درون آن عمل می کند مشخص می کنند. آنها هم منابعی را که مؤسسه برای وظایف خود در اختیار دارد و هم الگوهای اساسی را که بر پایه آنها این منابع تخصیص می یابند ترسیم می کنند، آنها همچنین به عوض تعیین میزان موفقیت در انجام دادن وظایف خاص، به تشخیص اثربخشی سازمان می پردازند، یعنی که آیا حرکت های اساسی آن با توجه به توانمندی منابع در مسیر درست قرار دارد یا نه؟ اجرای مدیریت برای وصول کارایی، همراه با هزاران تصمیم لازم برای حفظ بقا مؤسسه و خدمات روزمره آن در قلمرو عملیات جای می گیرد.

(مینتز برگ وکویین، 1382)

 به طور کلی هر یک از تعاریف مربوط به استراتژی در جای خود و با توجه به محیط طرز فکر استراتژیست ها کاربرد خاصی دارد. هر استراتژی نوعی نوآوری است و به آینده توجه دارد و مبنای آن بینش مدیران است و نتیجه آن زمانی مشخص می شود که به انجام رسیده باشد. (کریستن سن، 2008)

1-Sterategy

2- Sterategema

3- Steratos

4- Ago

5- Chandler

6- Mintz berg