گناه

از حيث پديدارشناسي، گناه به عنوان يک عاطفة خودآگاه و زيان­بار توصيف مي­گردد که مشتمل بر نقد و ندامت و پشيماني از افکار، احساسات و عواطف است. عاطفة گناه با احساس لغزش و خطاکاري همراه است، گويي که شخص مرتکب نقض قانون شده است. کاگلر و جونس[1] احساس ملالت و بي­قراري را ملازم با اين شناخت توصيف کرده است که شخص معيار اخلاقي يا اجتماعي را نقض کرده است. به صورت تفصيلي، فرگوسن و ديگران[2]، گناه را به مثابه   عاطفه­اي آشفته­ساز تعريف کرده­اند که شخص در خلال آن، حس بيم و هراس، نگراني، تنش و اضطراب کرده و تمايل دارد رفتارهاي خود را که تصور مي­کند ناقض معيارهاي اخلاقي بوده، اصلاح و ترميم ببخشد. عموم نويسندگان اتفاق نظر دارند که گناه حاوي يک عنصر احساسي يا عاطفي و يک عنصر تفسيري يا شناختي است. گناه در قياس با شرم در غليظ­ترين شکل­اش، ناتوان­کنندگي اندکي دارد. (بلوم[3]،98:2008).

با نظر به الگوي اسنادي شناختي در ذهن، گناه مي­تواند به شکل زير تعريف گردد: گناه حاصل ارزيابي از شکست در رابطه با معيارهاي شخص است، موقعي که شخص ارزيابي خاصي از خويشتن بعمل مي­آورد. در اينجا خود نيست که در کانون توجه قرار دارد، بلکه يک رفتار خاص است، رفتاري که علت احساس گناه بوده است. گناه زماني پديدار        مي­گردد که فرد رفتاري مغاير با هنجارها و ارزشهاي غالب انجام دهد و سپس نقض هنجارها را به عنوان فعل مذموم و نادرست اخلاقي تلقي کند. درد و تلخي گناه، در مقايسه با شرم کمتر است؛ زيرا احساس گناه به عمل خاصي مربوط مي شود، اما شرم با برداشت فرد از خويش از ديد ديگران ارتباط دارد (اسونسون[4]،23:2013).

کوباني و واتسون[5]، رهيافتي چندبعدي به گناه پيشنهاد داده­اند. به اين معنا که گناه مرکب از (به عنوان يک سازه) متغيرهاي گوناگوني است که باهم تعامل دارند. طبق نظر آنها، شدت گناه تابعي از پريشاني و چهار باور مرتبط به هم در باره نقش فرد در يک رخداد است: مسئوليت­پذيري، فقدان توجيه، نقض ارزشها، و پيش­بيني­پذيري يا قابل جلوگيري بودن. به اين ترتيب، هر کدام از متغيرهاي موقعيتي موثر بر اين عوامل، طبق فرض شدت گناه را افزايش مي­دهند. کوباني و واتسون اين متغيرهاي زمينه­اي را بدين صورت تدوين کرده­اند: تحميل آسيب يا ضرر، مجاورت فيزيکي يا درگيري مستقيم در يک رخداد منفي که موجب آسيب به يک همکار صميمي گردد، معرض سرزنش ديگران قرار گرفتن مبني بر اينکه موجب آسيب جبران­ناپذير شده­ايد و نظاير اين. جالب اينکه لووينگر و سولومون[6] به مطالعه رانندگان بي­ملاحظه­اي پرداختند که در يک حادثه­اي باعث مرگ ديگران شده­اند. آنها دريافتند که ديدن جسد، آگاهي از قرباني و داشتن احساسات مثبت نسبت به او، تفاوت معني­داري در شدت گناه پديد نمي­آورد. اين نتايج از طريق رهيافت روانکاوي به نحو بهتري درک مي­شود که در آن گناه يک فرايند دروني است و عمدتاً به فراخود شخص، يا معيارها بستگي دارد، نه عوامل موقعيتي. (بلوم،98:2008).

[1]. Kugler and Jones

[2]. Ferguson et al

[3]. Blum

[4]. Svensson

[5]. Kubany and Watson

[6]. Lowinger and Solomon